در اوایل سال 1337 چهار پنج چیز غریب و در عین حال مانوس، پیچیده و در عین حال ساده وجود داشت که اجازه نمی داد زمین طوری تند بچرخد که از مسیرش خارج شود:

ارک علیشاه
کوه عینالی
دروازه گجیل
کوچه پاساژ
و باغ گلستان

میخ هایی بودند که زمین را در تبریز به جای ثابتی وصل کرده بودند.

شایع شده بود که چند نفر از دیوانه های محبوب شهر را از خیابان ها جمع کرده و به دیوانه خانه برده بودند. و کسی هم هنوز آدرس دیوانه خانه را دقیقا بلد نبود. ولی چیزی بود که شهر را به همان صورت مالیخولیایی نگه می داشت. حتی اگر همه اهالی شهر را هم به دیوانه خانه می بردند، باز هم فضای شهر طوری بود که به رغم فقر، ظلم و عقب ماندگی، نوعی مالیخولیای دلنشین در آن حاکم بود. چیزی وجود داشت شبیه عاشقان بی پولش. که معلوم نبود چرا همیشه عاشق دخترها یا زنهایی می شدند که حتما کسی حاضر نمی شد با اطمینان خاطر این زنها را به آنها بدهد. مستی های پاساژ، تصنیف های ترکی و فارسی، آوازهای کنار قوری چای و چشمهای رنگی اشک زده و زمهریر زمستان، بوی و د ک ا از لای سبیل ها، همه نشانه این بود که شهر چیزی کهنه و در عین حال تازه و پر طراوت دارد. که بدون آنکه به قدیمی بودن شهر مربوط باشد، خصلت دائمی و پایان ناپذیر آن را تشکیل می دهد. با آن همه شهر بزرگی که بعدا دید: قاهره، استانبول، برلین، آتن، پاریس، لندن، نیویورک و شیکاگو، ولی کافی بود که آدم یک بار در پاساژ داغ شود و یا سرش را بلند کند و نگاهی به پرنده های کپه کپه روی گنبد صاحب الامر بیاندازد و از خیر کسب بزرگترین افتخارها در شهرهای بزرگ جهان بگذرد. مالیخولیای زیبا و خطرناکی که جانشین واقعیت زندگی شده بود، بدون اینکه فضا را به بیرون و درون قسمت کند، در پیچیدگی های متنوع اش حضور داشت.

آزاده خانوم و نویسنده اش/ رضا براهنی