پنير زيادي
چقدر قدیم نمی دانم، اما از قدیم می گفتند پنیر زیادی آدمیزاد را خنگ می کند. بچه تر از این که بودم همیشه از خنگ شدن وحشت داشتم. فکر می کردم باید نوعی از کار افتادگی باشد. هنوز هم همان ترس با من است. این که کنترل آگاهانه ای روی آنچه انجام می دهم نداشته باشم. بسیاری وقت ها پیش آمده در طراحی یک اثر، خودم را از صورت مسئله ای که توسعه اش داده ام جدا کنم و بخواهم با یک فرمول پذیرفته شده ماجرا را هم بیاورم. رمپ بی دلیلی که توی حجمی فرو کرده باشم، شیب دار کردن بی منظور یک سقف و یا چند پنجره پیکسلی نامنظم مثل همین پنیر روبرو. اگر این حفره ها را بخواهیم پی بگیریم ذهن خیلی سریع از کلیسای رونشان حضرت کوربوزیه یاد می کند و یا نمونه هایی در معماری سنتی ملل. اما در چند سال اخیر این رفتار پنجره پنجره کردن جداره های بلا تکلیف آنقدر توسعه پیدا کرده که دیگر نمی توان از آن به عنوان یک افه ی زیبایی شناسانه و یا رویکردی جهان بینانه حرف زد. در واقع یک فرمول دم دستی رایج است، وقتی که نمی دانیم سطح نما چطور می خواهد با بیرون ارتباط برقرار کند. یک ادبیات بسته بندی شده. یک رابطه فست فودی مبتذل. یک هیچ غیر فلسفی خسته کننده ناچیز. هر چند اعتراف می کنم خودم هم به عنوان یک لقمه آماده در طرح یکی دو بنا و یا در کرکسیون های دانش جویی آن را در ایام تنگی حوصله یا وقت به کار گرفته ام، ولی باور کنید هرگز تا این حد دم دستی و فرساینده نبوده است. هر روز صبح که پای بساط صبحانه می نشینم با همین پنیر تکراری ملالت بار مواجه ام. یک نیمرویی، آشی، حلیمی چیزی بالاخره. صبحانه وعده ی مهمی است!
سلام